مثل همه آدمهاي خوب و مثبت اين دنيا كه از شر دوستان ناباب كارشون به ناپرهيزي كشيده ميشه، ما هم از باد انتقادها و وسوسههاي ليلا خانوم در امان نمونديم و مجبور شديم براي رهايي از اين اتهام كه آدم نميتونه با وبلاگت ارتباط نزديك برقرار كنه اين وبلاگ رو راه بندازيم و سر مبارك شما رو هم درد بياريم.
آخه پيش از اين، يه جاي ديگهاي همين نزديكيها، يه چيزايي براي دلخوشي خودمون مينوشتيم. ولي حالا ديگه بايد براي اداي احترام از سوي كهتران به مهتران هم كه شده يه خورده بيشتر و شايد نزديكتر بنويسيم. چرا كه از قديم ميگن: حرف شنيدن ادب است.
با اينكه زياد اهل نوشتن و حرف زدن نيستم ولي شايد اين وبلاگ مقدمه خوبي باشه براي يك زن ايراني كه عادت كرده از كودكي خودشو با چاقوي خودسانسوري قلع و قمع كنه و انديشه و احساسشو به قيمت زنده نگهداشتن بعضي از جنبههاي متعفن عرفي، زير خروارها بايد و نبايد/شايد و نشايد، مدفون كنه . شايد بهتر بود بجاي زن ايراني فقط ميگفتم ايراني، چونكه هر ايراني، چه زن و چه مرد در سرزميني زندگي كرده كه نميدونم-شايد- بخاطر برخورداري از بعضي مواهب طبيعي همواره در معرض تعرض و حمله انسانهاي بيرون از اين سرزمين بوده و بناچار براي حفظ جان خود و حفظ زندگي و اعتقادات و آيينها و خيلي چيزهاي ديگه مجبور به پنهان كردن بخشهايي از شخصيت واقعياش بوده. البته شرايط اجتماعي و سياسي حاكم بر جامعه ايراني و فاصله اين جامعه با دموكراسي نبايد از قلم بيفته.
ولي به هرحال زن ايراني دردهاي ديگري رو هم در خورجين كهنسال خودش حمل ميكنه كه مجال ديگهاي براي شرح و تفسير ميطلبه.
نميدونم توي اين وبلاگ از چي قراره بنويسم. سبك و سياق نوشتن، آيينهاي نگارش و دستور و اين جور چيزها هم هنوز برام مشخص نيست. فعلا از كارها و اتفاقات روزمره شروع ميكنم كه اگه به درد هيچكس نخوره، دستكم به درد خودم ميخوره و ميتونم يه آرشيو ديگه از چگونگي تباه كردن لحظههاي گرانقيمت عمر گرانمايه براي خودم داشته باشم و چند سال ديگه -اگه بلاگر سرويسشو تعطيل نكنه- بيام سراغش و بخونم و بخندم.
| || 2:17 PM