كلاس شاهنامه امروز همراه بود با شيريني و كادويي و لباسهاي رنگي بچههاي بنياد و كلي جنب و جوش و سر وصدا. آخه زادروز استاد جنيدي بود. داستان تقلبي گشتاسپ هم تموم شد و رسيديم به پادشاهي لهراسپ.
طبق نظر استاد جنيدي، بخشي از شاهنامه كه مربوط به داستان گشتاسپ ميشه، از سرودههاي فردوسي نيست منتها بوسيله يه آدم آگاه به تاريخ ايران و با ابياتي سست و كمصلابت به شاهنامه افزوده شده. اصل داستان در تاريخ وجود داره و حتي در كتيبهها هم هست كه گشتاسپ-يعني گروهي از آرياييان- زماني به روم -اروپاي فعلي- مهاجرت كرده و در اونجا آهنگري ميكرده. ولي اين چيزها در شاهنامه ذكر نشده. شايد بخاطر اينكه جنبه حماسي نداشته.
اولين جلسه بعد از عيد بود كه بچهها رو ميديدم. هر كي منو ميديد ميگفت چقدر لاغر شدي. چقدر صورتت آب رفته. همه ميرن تعطيلات عيد تپل ميشن تو چرا اينجوري شدي؟
اگه ميدونستن كه توي اين مدت چي بر من گذشته اين حرفا رو نميزدن.
بعد از كلاس تا حدوداي هشت و نيم شب دنبال خونه بودم توي بنگاهها. خونه خريدن واقعاً كفش پولادين ميخواد. سه چهار تا خونه رو رسيدم كه ببينم، آدرس سه چهارتاي ديگه رو هم گرفتم كه فردا برم ببينم.بعضيهاش محله و كوچهاش جالب نبود بعضيهاش توش مقبول نميافتاد.خدا به داد هرگونهSubjectي برسه كه بخواد مورد انتخاب سلطانبانو واقع بشه. از كفش و لباس و كلاه بگير تا خونه و آپارتمان.
سودابه امشب خونه رو مثل دسته گل كرده. فقط بايد برم الان ظرفا رو بشورم كه همه جاي خونه ميزون بشه. هر چند كه خيلي خيلي خستهام.
| || 11:44 AM