در اثر تقلاهاي نسرين، كف دستش و صورتش به چاقو برخورد مي كنه و بريده ميشه تا اينكه يه آقاي اطلاعاتي كه هيكل درشتي هم داشته موفق ميشه چاقوي پسره رو از دستش بندازه و بگيرتش و تحويل پليس 110 بده. فرانك كه بعد از تماس نسرين، خودشو از خوابگاه بهش ميرسونه، مي گفت توي بيمارستان بقيه الله آلاعظم كسي براي بخيه دست نسرين پيدا نمي شد. فقط از هر طرف بهمون تذكر ميدادن كه چادرهاي سياهي رو كه اجباراً سرمون كرده بودن درست كنيم.
قرار بود ديروز نسرين بره و رسماً از پسره شكايت كنه تا همينجوري ولش نكنن. هر چند كه زياد هم فرقي نمي كنه و احتمالاً با روشهاي مختلفي كه امروزه رايج شده، آزادش مي كنن يا اينكه در بهترين حالت به بهونهء عدم سلامت رواني تبرئه اش مي كنن تا بره. و احتمالاً چند روز بعد چند نفر ديگه رو تهديد به مرگ كنه. خدا مي دونه كه پسري با اين سن و سال، چه روزگاري رو گذرونده كه كارش به اينجا كشيده.
ياد اون قاضي خراساني افتادم كه مردي رو كه جرمش تجاوز به عنف به زور بود و به جرم خودش اعتراف كرده بود با استناد به حرف متهم كه گفته بود " جرمم رو قبول دارم ولي شيطان من رو گول زده " تبرئه كرد. ميدونين توي حكم قاضي چي نوشته شده بود؟ " از آنجايي كه متهم به اشتباه خود پي برده و اعتراف كرده كه شيطان او را گول زده و از آنجايي كه شيطان تا روز قيامت در دسترس نميباشد كه محاكمه شود متهم نامبرده بيگناه شناخته مي شود. "
قاضي در جواب اعتراض دادستان به اين حكم مي گه : " ... اين حكم كاملا مطابق قوانين اسلامي مي باشد."
مملكت گل و بلبلي داريم. نه؟
| || 2:37 AM