حيوونها بخاطر قدرت حافظهء ضعيف ترشون نسبت به انسانها، مفهومي بنام مرگ رو نميشناسن. اونها زندگي ميكنن و تا لحظه اي كه شكار نشن يا بصورت طبيعي از بين نرن، تصوير و تفسيري از مرگ در ذهنشون ندارن.
ما انسانها با چشمهامون مرگ همنوعمونو مي بينيم. بخاطر داشتن چيزي بنام حافظه، اين حادثه رو به ذهن مي سپريم و چون اين پديده رو در همهء همنوعانمون بدون استثناء مشاهده مي كنيم، استنتاج مي كنيم كه پس ما هم روزي مي ميريم و نيست و نابود ميشيم.
اين براي جانداري كه خودخواهي و ميل به جاودانگي از خصوصيات ذاتي وجودشه، خيلي خردكننده و تحقيرآميزه. پس شروع به فلسفه بافي ميكنه و در ذهنش براي خودش وجود چيزي بنام روح رو متصور ميشه. چيزي كه بعد از نابود شدن كالبدش تا ابد باقي ميمونه. حتي ارتقاء هم پيدا مي كنه....
| || 7:49 AM