سلطان‌بانو

Wednesday, August 04, 2004

● راستی یادم رفت بگم که حدود یک ماه پیش رفتم میدون رازی برای انتخاب یه دوچرخه باشخصیت و خانواده دار!
صبح جمعه از ساعت ده و نیم تا دو بعد از ظهراونجا بودم و دوچرخه مغازه ها و دوچرخه های دست دومی که ملت میاوردند برای فروش رو تماشا میکردم. قصدم خرید دوچرخه دست اول نبود چون یه دوچرخه خوب دست اول خیلی گرون درمیومد. می خواستم توی دوچرخه های دست دوم فروشی مردم، یه خارجی شو انتخاب کنم.
فهمیدم که باید به آثار شکستگی و جوش خوردگی میله های بدنه، به سالم بودن دنده ها و فنرها و اتصالات و لنگی نداشتن چرخها توجه کنم. ضمنا اینطور که متوجه شدم، دوچرخه هایی که میله جلوی زینشون قوس داره بخاطر راحتی سوار و پیاده شدن از جلو، برای خانمها توصیه میشه! تمایز جنسیتی در ساخت دوچرخه هم وجود داره.
راسته دوچرخه فروشها در هر دو سمت خیابون رازی بود و من هر نیم ساعت یکبار به یک ور خیابون می رفتم.
روسری ام و دستکش ام و کلاهم سفید بود و مانتوم کرمی. خلاصه يه كمي تابلو بودم. ولی خوشبختانه مغازه دارها مثل اینکه جدیت منو در ورانداز کردن دوچرخه ها جدی گرفته بودند و فقط سعی میکردند با برشمردن مزایا و محاسن دوچرخه های باد کرده شون منو وارد مغازه هاشون بکنند.
بعد از کلی الاف شدن و نیافتن دوچرخه مورد نظر، از بین دوچرخه های دست اول یکی بنظرم بد نیومد. 35000 تومن معامله اش کردم و باهاش به سمت میدون انقلاب رکاب زدم. خواستم یه تخمینی از میزان جلب توجه مردم هم بزنم، دیدم بیشتر، پسرهای نوجوون هستند که کله شون مسیر حرکت منو جارو میکنه. بعضی از مردها هم با کمی تعجب نگاهم می کردند. زنها و دخترها زیاد توجه نمی کردند. هی عمدا از جلوی دخترها ویراژ می رفتم که ببینند که دوچرخه سوار شدن عجیب نیست. زشت نیست. میتونه خیلی عادی باشه. آرزو می کردم با دیدن من دست کم توی ذهن یکی شون جرقه دوچرخه سوار شدن زده بشه. تا این تابوی لعنتی بشکنه.
خلاصه خیلی کیف داشت. بعد از اینهمه سال...
یاد اون دورانی افتاده بودم که 12 سالم بود و تابستونا می رفتیم شمال و من توی کوچه های اطراف خونه مادر بزرگم شونصد بار دور می زدم.
ولی هر چی بیشتر می رفتم احساس می کردم آهنهای این دوچرخه هه صدا میده و دنده اش خوب عوض نمیشه. حس کردم اون استحکامی که مد نظرمه نداره و احتمالا نتونه مثلا تا پای گلاب دره منو ببره.
بنابراین بعد از چند ثانیه سبک و سنگین در حال رکاب زدن، دور زدم، برگشتم و پسش دادم. فروشنده هم همونطور که انتظار می رفت یه کمی غرولند کرد ولی پولمو پس داد.
بعد از اون باز حدود یک ساعت دیگه اونورا پرسه زدم. دو تا مورد نسبتا خوب پیدا کردم که دو نفر زودتر از من مشتری شون شدند. بنابر این در کمال خستگی دست از پا درازتر و با کوله باری از تجربه!! برگشتم خونه.

خلاصه اینکه سلطان بانو هنوز دوچرخه نداره!

|  ||  5:00 AM

 

This page is powered by Blogger. Isn't yours?