سلطان‌بانو

Sunday, January 09, 2005

● ساعت ده و نيم شب بود و من شديداً نياز داشتم كه يه جاي خلوت يه كمي قدم بزنم، يه كمي در آرامش و تنهايي فكر كنم و احياناً بُغضي رو كه گلومو فشار ميداد و توي خونه و اداره نگهش داشته بودم بيرون بريزم. لباس پوشيدم. رفتم پارك لاله. سعي كردم بيرون از پارك طوري راه برم كه مشخص نباشه ميخوام واردش بشم. از ضلع شمالغربيش رفتم تو. هنوز چند قدمي راه نرفته بودم كه يه دفعه صداي سوووووت...!
*خانوم، شما؟!
-بفرماييد.
*شما اين وقت شب اينجا تنها هستين؟
-بله تنهام. مي خوام يه كمي قدم بزنم. ممنوعه؟
*نه،ممنوع كه نيست. شما منزلتون كجاست؟ متاًهلين يا مجرد؟
-حالا هر چي كه هستم...
*ما وظيفه مون حفظ امنيت اينجاست. آخه اگه شما برين اون پُشتها بعد دو نفر بپرن رو سرتون ما چه گِلي به سرمون بگيريم؟!
-بله آقا مي دونم خطرناكه ولي به هر حال من الان نياز دارم كه اينجا در كنار طبيعت يه كمي قدم بزنم.
*خُب چرا نميرين بشينين با يكي دردِ دل كنين؟ اگه با كسي حرف بزنين خالي ميشينا!
-آقا من حوصلهء هيچكسو ندارم. مي خوام تنها باشم.
*خيلِ خُب، پس شما برين و ما هم از دور مواظبتون هستيم!
-خيلي ممنون، لطف دارين!
چند دقيقه بعد يه موتور سوار از كنارم دور ميزنه و مي ايسته:
*خانم اين وقت شب اينجا خطرناكه. يه وقت ميان يه بلايي سرتون ميارن. شما هم مثل خانوماي ديگه با يه مرد بيايين و توي روشنايي راه برين.
-بله، خيلي ممنون!

چه تنهايي لذت بخشي!

|  ||  4:48 AM

 

This page is powered by Blogger. Isn't yours?