<< بي اعتنايي طبيعت را تاب نمي آورد.
از ژرفناي دستگاه وجودش زمزمهاي دردناك را ميشنود: "من در تداوم و تكامل حيات عاملي جنبي و دسته دومام." ، "نيروي زايش و پرورندگي در من نيست."
كاري نيست كه انجام دهد. پس فلسفه ميبافد، تئوري مينويسد، جنگ براه مياندازد. ديوانهوار مقوله ميبافد و خود را به آنها سرگرم ميكند.
عاقل ترينشان ميداند كه ارزشمندترين شغل او همانا خدمتگزاري خاضعانه به زن است. اما حسادت و غرور او را بر آن ميدارد كه با قدرت نمايي هاي ابلهانه، خود را ستون خانواده بنامد.
مگر نه آنكه هر زن دانايي ميداند كه نبايد غرور كودكانهء مرد خود را بشكند؟!
تاريخ گواه عمق گلايهء او از هستي است. >>
| || 8:19 AM