سلطان‌بانو

Wednesday, February 02, 2005

● خيلي زود ازدواج كرده. همراه خانومش زندگي مي كنه و سه تا دختر بچهء نوجوون هم داره. براي كاري قرار شد با هم بريم كرمان.
قبل از حركت مي گفت يكي از دوستام قراره از شيراز بياد ببينمش. باهاش چت كردم و قرار گذاشتم!
روز دوم سر ناهار از خونوادش ميگفت. منم بهش گفتم خانمتون خيلي باشخصيت و فهميده است. قدرشو بدونين. يه دفه ساكت شد و رفت تو فكر.
روز سوم ازش پرسيدم خُب، بالاخره اون دوستتونو ديدين؟
گفت آره. ديشب از شيراز رسيد.
گفتم: حالا خانوم بود يا آقا؟
يه ژست جدي به خودش گرفت و گفت: خُب معلومه كه آقا!
با قيافهء روشنفكرانه-و از سر بدجنسي! براي اعتراف كشيدن- گفتم: مگه چه اشكالي داره اگه خانوم باشه؟ مهم برخورد آدمه!
لبخند ي از سر اعتماد زد و گفت: خُب، راست ميگي. اين دوست من هم خانوم بود. با خواهرزادش اومده بود كه همديگه رو ببينيم!

ما زنها خيلي جاها به خودمون بد مي كنيم.

|  ||  1:29 PM

 

This page is powered by Blogger. Isn't yours?