سلطان‌بانو

Thursday, July 07, 2005

● از دور که کادوهای روی میز و بچه ها و المیرا رو دید که داره شمعهای کیک رو روشن میکنه بادستش زد رو لپش و فهمید که بچه ها چه سورپریزی براش تدارک دیدن.
مژگان حلقهء پیوند دوستی ماست. با داشتن دلی که به وسعت دریاست، بچه ها رو با هم آشنا می کنه و با صبوری و مهربونی بینهایتی که داره برای برنامه ریزی و جمع کردن و پیوند دادن بچه ها به همدیگه وقت و انرژی صرف میکنه. برای همینه که همه مون بدون استثنا دوسش داریم.
اونشب روی بالکن کافی شاپ خانه هنرمندان جمع شیرینی رو به بهونهء تولد مژگان ترتیب دادیم.
دربارهء کتابی که شبنم به تازگی نوشته و اثرات مخربی که حتی "عنوان کتاب" میتونه رو ذهن افراد بذاره صحبت کردیم و قرار شد از شبنم بخوایم که بیاد و دربارهء دیدگاهش دربارهء این کتاب عصبانیت برانگیز! بیشتر توضیح بده و بعد هر کس نقد خودشو از این کتاب بنویسه و بعد از ویرایشهای نهایی المیرا ترتیب چاپشو بده.
دربارهء نتیجهء انتخابات و شکست دیدگاه جامعه شناسای ایرانی که متاسفانه ادعای شناخت درست و کامل از پیچ و خم جامعهء پیچیدهء ایرانو دارن صحبت کردیم.
مژگان کادوها رو باز کرد و من هم کیکو بریدم و پخش کردم. نسترن یه دو بیتی از خیام خوند : من بی می ناب زیستن نتوانم....
ناهید هم یه غزل از حافظ خوند که راستش الان هر چی فکر می کنم, یادم نمیاد چی بود که اینجا بنویسم.
مارال که آواز هم کار میکنه یه شعر ترکی خوند و با اون صدای مسحور کنندش بچه ها رو یه لحظه از زمین جدا کرد.
خلاصه اینکه باز هم با یه عالمه خاطرهء خوب از هم جدا شدیم.

(بگذریم که یه وقتایی شیرینی یه همچین جمع هایی با پارازیتهایی مثل اون آقاهه که اومد بخاطر عکس گرفتنمون با بی ادبی داد و بیداد راه انداخت دچار اعوجاج میشه!)

فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل, گر بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن

|  ||  10:14 PM

 

This page is powered by Blogger. Isn't yours?