سلطان‌بانو

Friday, July 08, 2005

● سيگار برگِشو روشن کرد و آتيشو از لاي برگاي خشک و لوله شده کشيد تو حلقش. بغضِ تو گلوش حتي يه تلنگر هم لازم نداشت. خودش از چشماش ريخت بيرون.
چه جوري بايد آرومش مي کردم جز اينکه سکوت کنم و فقط کنارش بشينم. آورده بودمش نشونده بودمش روي نيمکتي که فضاي اطرافش براي خودم پر از آرامش و احساس امنيت و خاطرات رنگارنگ بود و براي اون فقط و فقط تداعي کنندهء وجود خالي يه آدم.
ديدن اشکهاش که تند و تند از گونه هاش مي ريختن روي زمين، سخت بود.
استخر صبور جلوي مسجد، با آسمون کبود بعد از غروب و صداي رعد و برق و درختاي تن خميده اش، خلسه آور بود. (وقتِ برگشتن، فقط درِِ سمتِ دانشکده حقوق باز بود.)

|  ||  6:17 AM

 

This page is powered by Blogger. Isn't yours?