Tuesday, January 23, 2007
● توي نيمه روشن اتاقش، مغناطيس فضاي اطرافش به سختي قابل مقاومت كردن بود. با اون شدتي كه مي كوبيد روي سيمها، فكر مي كردي الان همه شون يكي يكي پاره ميشن ... اما با طنين صداي گوشه هايي كه مي نواخت، فقط مي خواست بندهاي دل تو رو پاره كنه ... دلم براي ساز زدنش تنگ شده.
راستي خيلي حس بامزه ايه كه جواب sms مامانتو بدي.
سلام چهارشنبه مرخصيي بگير بيا تنبلي نكن چند روز استراحت بكن... !