سلطان‌بانو

Saturday, January 20, 2007

● امروز هم شاهنامه خونی مون بر داستان زال و رودابه گذشت. شکوه نگارگری و انیمیشن در کلام فردوسی آدم رو خیره می کنه. پیشنهاد می کنم برید بخونید ابیات فردوسی رو و ببینید چه جوری زیبایی و بعضی از حرکات رودابه رو توصیف می کنه. فقط اگه مثل سلطان بانو زن هستید سعی کنید یا زیبا به دنیا بیایید یا برید بمیرید.
جنیدی امروز رمز پشت این داستان رو برامون باز کرد. اینکه چرا زال و رودابه به هم مهر گرفتند و چرا مهراب و منوچهر از این وصلت ناراضی بودند.
شاید بدونید که پشت نام های اسطوره وارشاهنامه، سراسر، بخش هایی از تاریخ ایران نهفته است و منظور از نام زن ها در شاهنامه، عموماً -نه هميشه- بخشی از زمین و منظور از نام مردان جمعی از مردمان اون ناحیه است. مثلاً رستم یک شخص نیست بلکه نمادی است از مردم سیستان در اونزمان. یا کاوه نمادی از مردمیه که در غرب ایران کنار کوههای ابَرسِن (زاگرس یونانی) زندگی می کردند. سيندخت نام سرزمين هاي اطراف رود سنده و ...
گاهي نام ها نشانگر دوره اي هستند كه بر مردمان گذشته. مثلاً سيامك دورانيه كه نسل بشر بخاطر سرما در معرض تباهي قرار گرفت. يا هوشنگ دوران خانه سازي و اسكان بشر و جمشيد دوران تابندگي زندگي مردمانيه كه در اونزمان در ايران زمين مي زيستند. (ريشه يابي واژه ها حرف اول رو در فهميدن معني اونها مي زنه)
شيرينه فهمیدن رمز اونها و دریافتن شیوهء Coding شون توسط فردوسی.

وبلاگ شیرین و بهار از وبلاگاییه که معمولاً می رم سراغشون. حال و هوای هر دوتاشو دوست دارم. كاش ندا و كيهانه هم يه جايي مي نوشتند. شیرین مدتیه با آی اس پی من فیلتر شده. نمی دونم چرا.

یه چیز دیگه هم شب ماروِِلِسی (همیشه هم نباید فارسی نوشت!) بود که با شراره داشتم. جای اهلش خالی.

با صحبتایی که دیشب نیما می کرد, با اینکه هنوز نرفتم ببینم چی نوشته, بنظرم اگه دکترا رو همینجا بخونه کار درست تری کرده.
چند وقت پيش، عيد غدير كه تلويزيون فيلم ابراهيم پيامبر رو پخش مي كرد، ياد مقالهء انبياء عهد عتيق و اسكيزوفرني نيما افتادم. "جولیان جینز، فیزلوژیست، در اثر خود به نام خاستگاه آگاهی درفروپاشی ذهن دوجایگاهی به این واقعیت اشاره می کند که پدیده های روحی- روانی ای که در سنت ادیان ابراهیمی و به خصوص در سنت انبیاء یهود، وحی یا ندای خدا تلقی می شده است، هنوز هم توسط بیماران اسکیزوفرنی تجربه می شود..."

دیگه اینکه گره افتاده در کار پروژهء سلطان بانو. به چند تا آدم دودره باز خورده که ویژگیهای لازم رو یه جا با هم ندارند متاسفانه تا بتونه کار رو با خیال راحت بده دستشون. اگه بتونم يه تيم خوب جمع كنم يه كارايي ميشه كرد.

گاه دنبال بهانه هايي براي موندني و گاه دنبال بهونه هايي براي رفتن... كاش مي شد البرز رو بذاري تو چمدونت و با خودت ببري.

|  ||  8:56 AM

 

This page is powered by Blogger. Isn't yours?