ديشب دو تا سي دي قديمي از سال 1342، بُردتم به بيست سال پيش. زماني كه نواراي شهر قصه رو هفته اي پنج بار گوش مي دادم و از داستان فيله و ميمونه و مُلاهه و رماله و خاله سوسكه و موشه براي خودم صحنهء تئاتر مي ساختم و به كنايه هاي سياسي اجتماعيش مي خنديدم. ديشب فهميدم كه جميله ندائي - قصه گوي شهر قصه - چه شكلي بود و اون لوتي عاشق كه آه مي كشيد و مي گفت: " ...بنويس! .. ما رو ديوونه و رسوا كردي. حاليته؟ .. ما رو آوارهء صحرا كردي. حاليته؟ ... آخه ما واسه خودمون معقول آدمي بوديم، دست كم هر چي كه بود، آدم بي غمي بوديم. حاليته؟ ... سر و سامون داشتيم، كس و كاري داشتيم .... هي ديگه يادش بخير .... .... اما راستش چي بگم؟ تقصير ما كه نبود. هر چي بود زير سر چشم تو بود. يه كاره تو راه ما سبز شدي، ما رو عاشق كردي، ما رو مجنون كردي، ما رو داغون كردي. حاليته؟ آخه آدم چي بگه قربونتم؟ ... حالا از ما كه گذشت. بعد از اين اگر شبي نصفه شبي، به كسوني مث ما قلندر و مست و خراب، تو كوچه برخوردي، اون چشارو هم بذار ... يا اقلاً ديگه اين ريختي بهش نيگا نكون. آخه من قربون هيكلت برم، اگه هر نيگا بخواد اينجوري آتيش بزنه، پس باس تموم دنيا تا حالا سوخته باشه. "
نويسنده و كارگردان شهر قصه بيژن مفيد بود.
| || 10:15 PM