سلطان‌بانو

Tuesday, February 13, 2007

● خونهء ما به اصطلاح معماری عامیانه یه خونهء جنوبیه. پنجرهء اتاق خواب من به یه کوچهء بن بست باز میشه. گهگاه، صدای یه رهگذر آوازه خون فضای اتاقمو آهنگین میکنه. چند شب پیش یه نوازندهء آکاردئون ترانهء عقرب زلف کجت رو می زد. انقدر از این آکاردئونی های میدون ولیعصر سلطان قلبها شنیده بودم که این آهنگه خیلی شنیدنش مزه داد. امشب هم یه آقایی به زبون ترکی یه چیزایی درباره فاطمه زهرا و حسین می خوند که وزنش توی مایهء همایون از هفت دستگاه موسیقی ایرانی بود. لابد میدونین که ارزش خیلی از نوحه های ما به موسیقی اصیلیه که تو خودشون دارن و نسل به نسل منتقل میشن. درِ خروجی ساختمون ما طوری نیست که از طبقهء سوم بدویی و بری به رهگذر آوازه خون چیزی بدی. ناچاری از پنجرهء اتاق، براش چیزی رو که میخوایی، پرت کنی که خب زیاد جالب نیست! بنابراین معمولا نقش یه آدم بی خاصیت رو برای او پیدا می کنی که فقط به سازش یا به صداش گوش میده. یادمه دوسال پیش یه بار با برادرم تصمیم گرفتیم یه پولی برای طرف پرت کنیم. اسکناسه رو گذاشتیم توی یه کاغذ و برا اینکه سنگین بشه چند تا حبه قند کنارش گذاشتیم و کاغذو دورش پیچوندیم و چسب کاری کردیم و پرت کردیم براش. خوشبختانه به دستش رسید! لحظهء شادی بود...

|  ||  9:40 AM

 

This page is powered by Blogger. Isn't yours?